ماجرا از اونجا شروع شد یه روز دم در دانشگاه من ودوستم بهزاد منتظر تاکسی بودیم .. که یه دختر تپل وقد کوتاه اومد کنار ما وایستاد اون هم منتظر تاکسی بود ... بعد از چند دقیقه معطلی یه تاکسی اومد ... تو تاکسی فقط یه نفر عقب نشسته بود ... من وبهزاد رفتیم دو نفری جلو بشینیم ....که یه دفعه دختر چاقه گفت شما بفرمایید عقب بشینید چون دو نفرید اذیت میشید جلو بشینن... من میرم جلو.... بعد طبق معمول شیطنت من گل کرد واز دهنم پرید گفتم .... نه خانوم .. شما جلو اذیت میشن جلو واسه شما کوچیکه شما بفرمایید عقب جاش بیشتره........دختره اخم هاش رفت تو هم هیچی نگفت....من پیش خودم فکر نمیکردم این حرفم اینقدر ناراحتش بکنه که تصمیم به انتقام بگیره ... تقریبا قیافه دختره یادم رفته بود که یه روز تو بانک رفته بودیم پول ژتون غذا رو بریزیم حساب دانشگاه ... که دیدم صف خیلی شلوغه وکلی دانشجو سر صفه... من هم سعی کردم اروم اروم برم جلوی صف که یه دفعه صدای یه دختر بلند شد... اقا خجالتی بکش همه سر صف وایستادن انوقت شما میخوای زودتر بری ... همین رو که گفت دیدم نگاه کل ادم های بانک روبه من جلب شد ...جاتون خالی حسابی ضایع شدم ..دقیق که نگاه کردم از توی صف قیافه دختر چاقه رو دیدم .. اون هم که میدونست داره چی کار میکنه لبخند موذیانه ای زد ومثلا خوشحال بود از اینکه از من انتقام گرفته ...تو دلم گفتم یه بلایی سرت بیارم کیف کنی .... فرداش تو پاساژ صدف{یکی از پاساژ های معروف سنندج} داشتیم چرخ میزدیم که یه دفعه چشمم به دختر چاقه افتاد که با دوستاش رفتند توی یه مغازه عطر واسانس فروشی ... به دوستم بهزاد گفتم بهزاد یه نقشه ای به کله ام خورده بیا بریم تو اون مغازه عطر فروشی......... رفتیم تو دیدم اون چند تا دختر واون دختر چاقه دارن بوی عطر های مختلف رو امتحان میکنند من هم رفتم جلو ... دختر چاقه تا منو دید اخمش رفت تو هم ... فهمید یه نقشه واسش دارم.... به صاحب مغازه گفتم اقا من یه عطر میخواستم اسمش رو فراموش کردم فقط بوش یادمه ... اون هم با مکث گفت اول اسمش هم یادت نمیاد منم گفتم یه چیزی تو مایه های ...تیپال ...یا ...تیپالف...یا توپولوف ...نمیدونم دقیق یادم نیست ... وبا خنده گفتم شاید هم هم توپولی ... همین رو گفتم همه خندیدند ... تنها کسی که نخندید همون دختر چاقه بود وداشت از عصبانیت میترکید من و بهزاد از مغازه اومدیم بیرون ........وکلی خندیدیم..... ولی ماجرا به همین جا ختم نشد اون از من لجوج تر بود .... یه روز سر کلاس اومد ردیف جلوی من نشست .... سر کلاس استاد داشت تدریس میکرد.... که یه دفعه دختر چاقه به استاد گفت ببخشید استاد این اقایی که پشت سر من نشسته همش داره با موبایلش ور میره تمرکز من رو بهم ریخته .... استاد وبقیه بچه ها نگاهی به من انداختند ... استاد هم گفت لطفا یه مقدار رعایت کنین ...... اونجا بود که تصمیم گرفتم انتقام سختی ازش بگیرم .... خوابگاهشون رو بلد بودم رفتم یه دونه اسپری رنگ خریدم و شب ساعت یک نصفه شب روی دیوار روبروی خوابگاهشون نوشتم ........... خانم شما چرا اینقدر چاقید؟ ........... حالا دیگه خودتون تصور کنین چه حالی بهش دست داده !



