تبليغاتX
ابهام لینک 3
 
ابهام لینک 3
 
 
گلچینی از بهترین لینکها
 

ماجرا از اونجا شروع شد یه روز دم در دانشگاه  من ودوستم بهزاد منتظر تاکسی بودیم .. که یه  دختر تپل وقد کوتاه اومد کنار ما وایستاد اون هم منتظر تاکسی بود ... بعد از چند دقیقه معطلی  یه تاکسی اومد ...   تو تاکسی فقط یه نفر عقب نشسته بود ...  من وبهزاد  رفتیم دو نفری جلو بشینیم ....که یه دفعه دختر چاقه گفت شما بفرمایید عقب بشینید چون دو نفرید اذیت میشید جلو بشینن... من میرم جلو....   بعد طبق معمول شیطنت من گل کرد واز دهنم پرید گفتم .... نه خانوم .. شما جلو اذیت میشن  جلو واسه شما کوچیکه شما بفرمایید  عقب جاش بیشتره........دختره اخم هاش رفت تو هم  هیچی نگفت....من پیش خودم فکر نمیکردم  این حرفم اینقدر ناراحتش بکنه که تصمیم به انتقام بگیره ...  تقریبا قیافه دختره یادم رفته بود که  یه روز تو بانک  رفته بودیم پول ژتون غذا رو بریزیم حساب دانشگاه ... که دیدم صف خیلی شلوغه وکلی دانشجو سر صفه...  من هم سعی کردم اروم اروم برم جلوی صف   که یه دفعه صدای یه دختر بلند شد... اقا خجالتی بکش همه سر صف وایستادن  انوقت شما میخوای زودتر بری ... همین رو که گفت دیدم نگاه کل  ادم های بانک روبه من جلب شد ...جاتون خالی حسابی ضایع شدم ..دقیق که نگاه کردم از توی صف قیافه دختر چاقه رو  دیدم .. اون هم که میدونست داره چی کار میکنه لبخند موذیانه ای  زد  ومثلا خوشحال بود از اینکه از من انتقام گرفته   ...تو دلم گفتم یه بلایی سرت بیارم کیف کنی  ....    فرداش تو پاساژ صدف{یکی از پاساژ های معروف سنندج} داشتیم چرخ میزدیم  که یه دفعه چشمم به دختر چاقه  افتاد که با دوستاش رفتند  توی یه مغازه عطر واسانس فروشی     ... به دوستم بهزاد گفتم     بهزاد یه نقشه ای به کله ام خورده بیا بریم تو اون مغازه عطر فروشی.........  رفتیم تو دیدم اون چند تا دختر واون دختر چاقه دارن بوی عطر های مختلف رو امتحان میکنند من هم رفتم جلو ... دختر چاقه تا منو دید اخمش رفت تو هم ... فهمید یه نقشه واسش دارم....  به صاحب مغازه  گفتم اقا من یه عطر میخواستم اسمش رو فراموش کردم فقط بوش یادمه ... اون هم با مکث گفت اول اسمش هم یادت نمیاد منم گفتم یه چیزی تو مایه های ...تیپال ...یا ...تیپالف...یا توپولوف   ...نمیدونم دقیق یادم نیست  ... وبا خنده گفتم شاید هم  هم توپولی  ... همین رو گفتم همه خندیدند ... تنها کسی که نخندید   همون دختر چاقه بود وداشت از عصبانیت میترکید   من  و بهزاد از مغازه اومدیم  بیرون ........وکلی خندیدیم..... ولی ماجرا به همین جا ختم نشد     اون از من لجوج تر بود ....  یه روز سر کلاس  اومد ردیف جلوی من نشست .... سر کلاس  استاد داشت تدریس میکرد.... که یه دفعه  دختر چاقه به استاد گفت   ببخشید استاد  این اقایی که پشت سر من نشسته همش داره با موبایلش ور میره    تمرکز من رو بهم ریخته   .... استاد وبقیه بچه ها نگاهی به من انداختند   ... استاد هم گفت لطفا یه مقدار رعایت کنین   ...... اونجا بود که تصمیم گرفتم  انتقام سختی ازش بگیرم  ....    خوابگاهشون رو بلد بودم      رفتم یه دونه اسپری رنگ خریدم و شب ساعت  یک نصفه شب روی دیوار روبروی   خوابگاهشون نوشتم    ...........  خانم شما چرا اینقدر چاقید؟     ........... حالا دیگه خودتون تصور کنین  چه حالی بهش دست داده !

منبع

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:50  توسط ابهام  | 
 

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم! با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده ميچرخم! و باديدن طبيعت به فكر فرو مي روم و از اين همه نعمت غرق لذت ميشم. بعد با دوستام شروع ميكنيم به صحبت كردن و گپ زدن و كلي از زندگيمان لذت مي بريم! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
 
بقیه داستانک در ادامه مطلب
 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:17  توسط ابهام  | 
 

۲ روز بود که با خانومهای مشاوره میرفتیم توی یکی از مدارس پسرونه ی توپخونه تا یه نمایشگاه برپا کنیم شبیه اونی که برای دختر ها زده بودیم البته با حذف تعدادی از پوستر های دخترونه که اصولا هیچ ربطی به پسر ها نداشت .

رفتیم و اومدیم و پوستر آوردیم و طناب خریدیم و زدیم به در و دیفال و خلاصه یه نمایشگاه جالبی از آب در اومد که همینطور خودمون داشتیم کیفشو میکردیم . مخصوصا با سلیقه ای که خانوم مشاوره در انتخاب و جایگذاری پوستر ها به خرج داده بود و ویترینی که از انواع مواد مخدر تهیه کرده بودیم مثل کراک و اینا .

بالاخره روز افتتاحیه ! فرارسید . همه رو ریختم تو ماشین و یکی از سروان های اداره رو هم بردم اونجا تا پای کار باشه و مثلا نطقی بکنه . زنگ دانش آموز ها رو زدن و همه رو آوردن توی سالن ،همه هم در مقطع راهنمایی بودن ، مام به صف وایستادیم دم درب و جناب سروان نطق غرایی در رابطه با اینکه مواد مخدر بده و دختر ها اصولا جیز هستند و برق دارن و اگر دستشون بزنین میمیرین و میرین قعر جهنم و اگر مواد دیدین فرار کنین و معتادها جز انگل اجتماع چیز خاص دیگه ای نیستن و آدم های پلشتی ان و بچه ها مواظب باشید ! و اله و بله .

خب . تا اینجای کار که خوب پیش رفته . همه چیز مرتب و بچه ها معقول و موجه و با ادب ، حالا هم وقت اون شده که راه بیوفتن نمایشگاه رو ببینن‌ . منم پشت سرشون مثل این داروغه ها راه میرفتم تا اگر سوالی دلشتن خدای ناکرده بپرسن . بچه ها رسیدن به تابلویی که چند تا پسر داشتن دختری رو به زور میبردن توی خونه و ...

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:48  توسط ابهام  | 
 

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فكركنید.

ادامه داستان  را در ادامه مطلب پیگیری کنید


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 7:51  توسط ابهام  | 
 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو انسان  نیستی" .
 
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم ...

بقيه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:41  توسط ابهام  | 

 

یه روز یه خانومه که ماشینش قدیمی و خراب شده بوده تصمیم میگیره که به شوهرش یجوری  غیر مستقیم بگه که یه ماشین نو میخواهد. به شوهرش میگه عزیزم روز والنتاین نزدیکه. لطفا برام یه چیزی بخر که صفر تا صد رو تو 4 ثانیه بره و رنگش هم آبی باشه.

خرید آقاهه چه  خواهد بود ؟! 

در ادامه مطلب جواب را ببینید                          


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:53  توسط ابهام  | 
 

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می
رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در
کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از
آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟
یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما
ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند.
بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را
زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد

بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی
ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای
بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها
را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز

کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما ...

بقیه  در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:50  توسط ابهام  | 
 

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد:... 
بقیه این داستان کوتاه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:11  توسط ابهام  | 
 

خواستم برای جشن تولد نامزدم هدیه ای بفرستم به همین خاطر از خانم خوش پسندی که یکی از همکارانم بود خواستم تا از مغازه جنب اداره یک جفت دستکش بسیار اعلا انتخاب کند تا برایش بفرستم
.
.
.
پس از خرید، خانم خوش پسند هم برای خود یک جفت شورت انتخاب کرده و پس از اینکه هر دو بسته بندی آماده شد پول را به صاحب مغازه دادیم و هنگام تحویل غافل از اینکه شاگرد خرازی بسته ها را اشتباهی داده، یعنی بسته دستکش را به خانم و بسته شورت را به من داده ، من با اطمینان خاطر آن را باز نکردم و به منزل آمدم . نامه ای به خیال خود با انشا خوب برای نامزدم نوشتم و دستکش ها را برای او فرستادم
.
.

وقتی نامه به دست او می رسد در حضور پدرش بسته را باز می کند و دو عدد شورت را در آن می بیند و چون نامه را می خواند می بیند چنین نوشته ام ...

 (بقیه در ادامه مطلب)



ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 19:20  توسط ابهام  | 
 

به گزارش خبرنگار "سرويس فضاي مجازي " خبرگزاري فارس، وب‌سايت بالاترين كه بر حسب راي به لينك‌ برخي از اخبار خاص را در صفحه اول خود قرار مي‌داد، از سوي برخي هكرهاي ناشناخته غير فعال شد.
برپايه اين خبر در جريان جنگ 22 روزه اين لينك‌داني به طور عمل كرده بود كه به سختي خبري از جنايات رژيم صهيونيستي در نوار غزه در صفحه اول اين سايت نقش نقش مي‌بست.



همچنين اين سايت كه مدعي آزادي بيان كه از سوي برخي جريانات غربي حمايت مي‌شد دسترسي كاربراني راكه با نام مستعار افرادي همچون خالد اسلامبولي، عماد مغنيه و ديگر شهداي اسلام اقدام به انتشار لينك خبرهاي اسلامي ـ مذهبي مي‌كردند را سريعاً با عنوان اينكه كاربر، شما مرتكب تخلف شده‌ايد غير فعال مي‌كرد.
پيش بيني مي‌شود اين اقدام در راستاي حمايت از مردم مظلوم غزه در جريان جنگ سايبري هكرها با رژيم صهيونيستي صورت گرفته است.


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 17:50  توسط ابهام  | 
 

دريانيوز: ما نيز در ابتدا و پس از خواندن تيتر شوكه شديم اما بعدا متوجه شديم كه اين خبر واقعيت دارد . بله دانش آموزان مازندراني در حركتي نمادين به سمت اسرائيل موشك هاي كاغذي پرتاب كردند.

به گزارش خبرنگار دريانيوز ، به مناسبت سي امين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي و دهه فجر، گروه طبرستاني پيشگامان مازندران مسابقات پرتاب موشك هاي كاغذي يادواره شهداي غزه را در مجتمع پرديس دانشگاه مازندران در بابلسر برگزار كرد

در اين مسابقات كه 16 تيم از 8 شهرستان ( پسران و دختران ) شركت داشتند كه تعداد آنها حدودا 650 دانش آموز بود.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 23:2  توسط ابهام  | 
 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 23:5  توسط ابهام  | 
 

دانستن لیست "ترین ها" همواره از جمله مطالبی بوده است که علاقمندان زیادی برای خود دارد و یکی از این لیست ها، لیست پولدارترین افراد است که همواره در حال تغییر و تحول است.
 
به گزارش خبرنگار بولتن نیوز، مجله فوربس که هرساله لیست پولدارترین افراد دنیا منتشر می کند، امسال در یک اقدام جالب، با معادل سازی ارزش دارایی افراد در مقاطع زمانی مختلف تا کنون، برای اولین بار لیستی را منتشر کرده است که در آن 200 نفر که در طول تاریخ بیشترین ثروت را داشته اند معرفی شده اند. اولین نفر در این لیست که به عنوان پولدارترین فرد در تاریخ معرفی شده، چنگیز خان با 417 میلیارد دارایی است.
 
نکته جالبی که در این لیست به چشم می خورد، وجود تنها یک ایرانی در این لیست 200 نفره است، که در این رده بندی جایگاه 193 را به خود اختصاص داده است.
 
بر خلاف تصور اکثر ایرانیان در مورد پولدارترین فرد ایرانی! این عنوان به ... بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:29  توسط ابهام  | 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:30  توسط ابهام  | 
 
  بالا